چه گذشت؟
بعد از ان نشستن تو 16 مهر يه اتفاق ناگوار افتاد که دوست ندارم اصلا ازش حرف بزنم و ياداوريشم حتي برام خوشايند نيست .يک ماهي درگير بودم و نشد جلسات کاردرماني رو ادامه بدم
باورم نميشه
خيلي سخته برام از اين روزا تعريف کردن
از سختي هايي که تحملش رو ديگه تو خودم نميبينم
و چرا هايي که مداوم باهاش سروکله ميزنم
ميدونم ديگه ان زينب قبل نيستم
احساس ميکنم زودرنج و حساس شدنم رو اما هيچ کاري از دستم بر نمياد
ديگه زندگي نامفهوم شده و واقعا معناي خاصي توش نميبينم
ميدونم شايد افسرده شده باشم و زودتر قرص خوردن رو شروع کردم
چه ميشه کرد
قسمت و تقدير ادمها ؛خوب و بد بودن و همه چيز دست بالايي است
تو اين اوضاع دانشگاه رفتن و کارشناسي خوندن و اميدي که تو کارم دارم
تنها مشغله هاي قشنگ زندگيم شده و اگر نبود شايد اوضاع روحيم از ايني که هست بدتر ميشد.
خيلي وقتا کفر ميگم و ناشکري ميکنم
اما خوبيش اينه زود ميفهمم و ميگم
خدايا شکرت
به همينم راضيم.فقط بدترش نکن.


چه گذشت؟ 